تبليغاتX
نگاه ساکت باران .. -
 
نگاه ساکت باران ..

اي صبح اي بشارت فرياد !! امشب خروس را در آستان آمدنت سر بريده اند ...
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

داشتم  لاک میزدم  که بریم خونه یکی از دوستان صمیمی امشب اونجا دعوتیم شیوا بهم پیام داد که وبت بهم ریخته اومدم سراغش که ببینم چه مرگشه اخه یه مدته یه کم اذیت میکنه .. قصد نوشتن نداشتم توفیق اجباری شد گفتم حالا که اومدم یه سری هم ه دوستان بزنم  ..خیلی وقت کم دارم چون هنوز لباسامو هم اماده نکردم وهمچنیم لباس های اسماعیل رو تازه مکاپ هم نکردم..

دیروز از اصفهان برامون مهمان اومده بود تازه امروز خونه رو یه کم به کمک اسماعیل جمع وجور کردیم وظرف وظروف رو تو کابینت چیدیم این چند وقته اکثرا یا مهمان داشتیم یا مهمانی بودیم  تازه فردا شب هم یه جای دیگه دعوتیم ما چون دوسال نبودیم وبلا فاصله بعد عروسیمون رفتیم کرمانشاه همه الان ذوق زده شدن که ما برگشتیم تند تند ما رو دعوت میکنن . 

اسماعیل هم مشغول نوشتن پایان نامه است البته نمی دونم چرا یه مدته یه کم استرس پیدا کرده دوسال سعی تلاش کرد تا به اینجا رسید اما الان میگه نمی دونم چرا یه جوری شدم  همش تو فکر وخیالات سیر میکنه خیلی براش نگرانم دیونه نشه بچه ام خدایا زودتر تمام شه وخیال منم راحت شه  یه عالمه نوشته اما بازم میگه نه حالا حالا ها تمام نمیشه وای دیر شده وقتم داره از دست میره دارم از استرس میمیرم خدای چیکار کنم  دیشب فقط دو ساعت تو اتاق راه رفته واینا رو با خودش گفته قربونش برم نمی دونم چرا اینطوری شده خیلی اعتماد به نفس داشت تو کاراش اما الان.. میگه می دونم خانم دکتر گیر میده من بهترین نوشته رو هم براش ببرم بازم گیر میده میگم بابا تو حالا بنویس شاید گیر نده از الان داری به گیر دادان های اون فکر میکنی.. خیلی دوس دارم کمکش کنم اما نمیشه..  اینم اقا معلم ما که اینطوریه ..مادر شوهرم میگه موقع مدرسه هم همیشه دلهره داشت هیچوقت نمیذاشت ازش امتحان شفاهی بگیرن همیشه امتحان کتبی میداد .. مادر شوهرم همیشه باید باهاش میرفت مدرسه حالا خودش معلم بچه هاست و اینجور ی بیقراری میکنه ..  خداجون کمکش کن//



شنبه 13 مهر1387-5:20 بعد از ظهر |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته