
باز بارن با ترانه با گهرهاي فراوان ميخورد بر بام خانه ...
من به پشت شيشه تنها ايستاده در گذر ها رودها راه اوفتاد ...
شاد وخرم يك دو سه گنجشك پر گو ... باز هر دم مي پرند اين سو وآن سو...
مي خورد بر شيشه ودر مشت سيلي آسمان امروز ديگر نيست نيلي ...
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
بن بست
ایران علمی
عسل وشکر...
مامان نسیم وهلیا
علی وفاطمه
دانشگاه با طعم باران
دنیای عاشقانه ها
همسرانه
ساقی ومجید
زندگی من
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
داشتم لاک میزدم که بریم خونه یکی از دوستان صمیمی امشب اونجا دعوتیم شیوا بهم پیام داد که وبت بهم ریخته اومدم سراغش که ببینم چه مرگشه اخه یه مدته یه کم اذیت میکنه .. قصد نوشتن نداشتم توفیق اجباری شد گفتم حالا که اومدم یه سری هم ه دوستان بزنم ..خیلی وقت کم دارم چون هنوز لباسامو هم اماده نکردم وهمچنیم لباس های اسماعیل رو تازه مکاپ هم نکردم.. ![]()
دیروز از اصفهان برامون مهمان اومده بود تازه امروز خونه رو یه کم به کمک اسماعیل جمع وجور کردیم وظرف وظروف رو تو کابینت چیدیم این چند وقته اکثرا یا مهمان داشتیم یا مهمانی بودیم
تازه فردا شب هم یه جای دیگه دعوتیم ما چون دوسال نبودیم وبلا فاصله بعد عروسیمون رفتیم کرمانشاه همه الان ذوق زده شدن که ما برگشتیم تند تند ما رو دعوت میکنن .
اسماعیل هم مشغول نوشتن پایان نامه است البته نمی دونم چرا یه مدته یه کم استرس پیدا کرده دوسال سعی تلاش کرد تا به اینجا رسید اما الان میگه نمی دونم چرا یه جوری شدم همش تو فکر وخیالات سیر میکنه خیلی براش نگرانم دیونه نشه بچه ام خدایا زودتر تمام شه وخیال منم راحت شه یه عالمه نوشته اما بازم میگه نه حالا حالا ها تمام نمیشه وای دیر شده وقتم داره از دست میره دارم از استرس میمیرم خدای چیکار کنم دیشب فقط دو ساعت تو اتاق راه رفته واینا رو با خودش گفته قربونش برم نمی دونم چرا اینطوری شده خیلی اعتماد به نفس داشت تو کاراش اما الان.. میگه می دونم خانم دکتر گیر میده من بهترین نوشته رو هم براش ببرم بازم گیر میده میگم بابا تو حالا بنویس شاید گیر نده از الان داری به گیر دادان های اون فکر میکنی.. خیلی دوس دارم کمکش کنم اما نمیشه..
اینم اقا معلم ما که اینطوریه ..مادر شوهرم میگه موقع مدرسه هم همیشه دلهره داشت هیچوقت نمیذاشت ازش امتحان شفاهی بگیرن همیشه امتحان کتبی میداد .. مادر شوهرم همیشه باید باهاش میرفت مدرسه حالا خودش معلم بچه هاست و اینجور ی بیقراری میکنه ..
خداجون کمکش کن//![]()
شنبه 13 مهر1387-5:20 بعد از ظهر | | لیلا | گروه |لینک به نوشته


