تبليغاتX
نگاه ساکت باران .. -
 
نگاه ساکت باران ..

اي صبح اي بشارت فرياد !! امشب خروس را در آستان آمدنت سر بريده اند ...
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

دیشب بعد افطار رفتیم خونه مامانم اینا راستش مامانم از جریان عروسی داداشم به این ور یه کم زود رنج ودل نازک شده وهر وقت میگه بیان پیش ما اگه من واسماعیل نریم زود نارحت میشه نمی دونم احساس تنهایی میکنه یه مدت خیلی ناراحتی میکنه چون گفتم بودم که زن داداشم یه کم اذیتش میکنه ..  خلاصه بهمون زنگ زد وگفت که بیان ما هم رفتیم .. البته قبلش با یکی از دوستای اسماعیل رفتیم دریا یه دوری زدیم بعد رفتیم .. حدود ساعت ۱۱رفتیم آستانه اشرفیه وزیارت کردیم معمولا هر سال شب عید فطر میریم اونجا خیلی شلوغ بود زیارت کردیم ونماز خوندیم وبعد اومدیم خونه .. شب خونه مامان اینا خوابیدم .صبح همه با هم حاضر شدیم ورفتیم یه سری به اهل قبور زدیم وبعد هم ناهار رفتیم خونه مادر شوهرم مادر شوهرم امروز بیش از همیشه مهربون شده بود .. بارون شدیدی می اومد وحشتناک بود وزیبا .. بعد ازظهر خونه دو تا از عمه های اسماعیل که خیلی پیرن برای تبریک عید رفتیم ..البته به اصرار مادر شوهر گرامی ..... واومدیم خونه تا حاضر بشیم برای شام بریم خونه خاله بابا ..اونجا خیلی شلوغ بودتا حدی که من واسماعیل زود تر از همه مهمان ها اومدیم خونه وزود بلند شدیم چون هر دو داشتیم از سر درد می مردیم ....  این سریال روز حسرت هم دیگه شورش رو در آورده حالم از این سریال های کش دار بهم میخوره خیلی مسخره است..



پنجشنبه 11 مهر1387-1:2 قبل از ظهر |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته