
باز بارن با ترانه با گهرهاي فراوان ميخورد بر بام خانه ...
من به پشت شيشه تنها ايستاده در گذر ها رودها راه اوفتاد ...
شاد وخرم يك دو سه گنجشك پر گو ... باز هر دم مي پرند اين سو وآن سو...
مي خورد بر شيشه ودر مشت سيلي آسمان امروز ديگر نيست نيلي ...
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
بن بست
ایران علمی
عسل وشکر...
مامان نسیم وهلیا
علی وفاطمه
دانشگاه با طعم باران
دنیای عاشقانه ها
همسرانه
ساقی ومجید
زندگی من
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
این طولانی ترین پست منه تو تابستان احتمالا تا مدتی ننویسم راستش دیگه حوصله نوشتن ندارم نمی دونم این حس تا کی طول میکشه اما تا اطلاع ثانوی نمی نویسم ..
حدود سه ماهی فکر کنم میشه که ننوشتم حرهای زیادی برای گفتن دارم وتو این مدت مشکلات زیادی داشتیم واتفاقات زیادی هم افتاد که دلم نمی خواد یادآوری کنم ..
از اواخر خرداد براتون مینویسم .. ۳۰خرداد حنابندان داداشم رسول بود.. بالاخره بعد یه سال اینا هم کاراشون جمع وجور کردن که برن سر خونه زندگیشون گرچه که خیلی چیزا عوض شده ومثل قبل نیست اما خوب دیگه.. راستش زن داداشم خیلی اخلاقش عوض شده از موقعی که قرار شده عروسی کنن بیان سر خونه زندگیشون ... نمی دونم چرا یهو اینجوری شد ما همه از صمیم قلب دوسش داریم اما نمی دونم چرا اون نظرش نسبت ما برگشته ..برای حنابندون که رفتیم از تعجب شاخ در آوردم که چرا زن داداشم با ما اینطوری برخورد .. راستش رو بگم خیلی بی ادبانه خونشون قمه اما خودش ترک تبریز خیلی اخلاق ورفتاراشون باما فرق داره ما به خاطر رسول همه چیزو پذیرفته بودیم تا به اون روز هم مشکلی نداشتیم اما یه سری مسائلی پیش اومد که اونو تغییر داد آخه سنش کمه وزیاد نمی تونه مسائل رو درک کنه واین داستان ادامه دارد .........
من الان اداره ام بقیه رو میرم خونه می نویسم ...
سلام من اومدم خونه هنوز ناها ر نخوردم راستش در گیر با وبم بودم نمی دونم چرا بهم ریخته بود.. واما ادامه ماجرا.. داشتم از زن داداشم میگفتم خلاصه خوب وبد گذشت وتا اینکه برای ۱۳تیر رفتیم شمال که عروسی شون بود.. البته ما یه هفته زودتر رفتیم که یه تو کارا با مامان کمک کنیم راستش مامانم یه کم مریضه وهمه ما رو خیلی این بیماری نگران کرده تو رو خدا براش دعا کنید ..راستش زیاد بهمون خوش نگذشت اصلا هیچ کس حس وحال عروسی نداشت وهمه یه جورایی بودن ما همیشه برای عروسی رسول روز شماری میکردیم اما چی فکر میکردیم وچی شد.. راتش بعد بهم خوردن نامزدی مهسا خیلی چیزا تو خونه ما عوض شده این جریان تو روحیه همه تاثیر بدی گذاشت واز همه بیشتر مامانم رو غصه دار کرد خلاصه اوضا واحوال میزونی نداشتیم دو روز قبل از عروسی اسماعیل ورسول رفتن قم که جهاز عروس رو بیارن شمال (وای که دوست ندارم به یاد بیارم چه روزهای تلخی بود اون روزها ) خلاصه خوب وبد شد شب عروسی
.... ما همه یه ساعت قبل آماده شدیم ورفتیم تو تالار تا مهمونا برسن .. که یهو مامانم حالش بهم خورد وبردنش بیمارستان ..قبل از اینکه عروس داماد برسن ..ما به رسول زنگ زدیم گفتیم که حالا نیا وایستا تا مامان بیاد مهمونا لحظه به لحظه زیاد تر میشدن ومن ومهسا هم یواشکی به دور از چشم اونا گریه میکردیم ..خیلی نگران مامانم بودیم.. تا اینکه رسول وزن داداشم با ماشین عروس رفتن بیمارستان وپیشش موندن تا مامان سرمش تموم شد وبا هم اومدن تو تالار تا موقعی که رسیدن دیگه یاعت حدود ۱۰:۳۰بود خلاصه یه کم بزن وبکوب وبرقص البته نه اونجوری که دوست داشتیم چون مامانم زیاد سرحال نبود.. وآخر شب هم خسته ومونده رفتیم خونه.. چون فامیلای زن داداشم همه از قم اومده وبودن وخونه ی مامانم اینا هم جوابگو نبود من واسماعیل با داداشم حسین رفتیم خونه مادر شوهرم وبقیه هم خونه یه چند نفر از فامیلا رفتن که شب رو اونجا بخوابن..
دو روز بعد عروسی مامانم رفت بیمارستان بستری شد برای تیکه برداری از کلیه اش.. ما هم براش نگران بودیم ومن ومهسا فقط گریه میکردیم روزهای واقعا سختی بود..آخه زن داداشم هم بی تفادت بود اصلا حواسش به مامانم نبود ومنم خیلی نگران بودکم که برم کرمانشاه کی به داداش میرسه اخه اونا پایین خونه مامانم اینا میشینن اما کاش هیچوقت نبودن چون فقط دارن مامان رو زجر میدن.![]()
نمیدونم یه دختر دیگه چی از خانواده شوهر توقع داره که مامان وبابای من براش نکردن .. خدایا شکرت ..اینم از زن رسول که همه چه انتظاری ازش داشتن وچی شد..
دو روز تو بیمارستان آریا رشت بستری شد ..وبرگشت خونه ..ما هم همون روز به سمت کرمانشاه حرکت کردیم..
بقیه باشه تا برم ناها ربخورم وبیام .......
ناهار خوردم وحالا ادامه سریال ..
ما اومدیم کرمانشاه هوا خیلی گرم بود وتا اینجا کلافه شدیم ..
نتیجه تیکه برداری مامانم ۲۴تیر مشخص میشد از وقتی که اومدم کرمانشاه همیشه شبا گریه میکردم که خدایا نکنه اتفاقی واسش بیفته یه دنیا ویه مامان الان هم که دارم مینویسم داره بغضم میگیره چون با تمام وجودم دوسش دارم حتی از اسماعیل هم بیشتر دوسش دارم واقعا راس میگم ها.. تمام دنیا یه طرف مامان من یه طرف خدا جون از همین جا ازت عاجزانه میخوام همیشه سایه اش بالای سرمون باش .. خداجون خودت کمکش کن .. مامانم رو به تو سپردم خداجون.. خوب دیگه تا الان اشکم در نیومده برم ادامه ماجرا.. بی صبرنانه منتظر نتیجه بودیم.. تا اینکه ۲۴ زنگ زدم به بابام .زیاد سرحال نبود.. هنوزم مه هنوز بهمون نگفته که دکتر چی بهش گفته فقط میگه هر چر خدا بخواد همونه توکل به خدا .. خدایا تو که ما رو دوست داری سلامتی مامانم رو بهش برگردون ..خدا ما یه مامان سرحال وشاد میخواییم مثل قبل ...![]()
اسماعیل حسابی درگیر کارای پایان نامه است وشب وروز کار میکنه بلکه زود تموم بشه وما برای همیشه بریم شمال.. اما هفته گذشته یه گریزی زدیم ورفتیم شمال .. البته اول من تنها رفتم اسماعیل کرمانشاه بود رفتم تهران دکتر-روز تولدم تهران خونه خواهر شوهرم بودم ۷مرداد. مامانم هم با من اومده بود خواهر شوهرم اینا برام کیک خریده بودن یواشکی ویه جشن کوچولو گرفتیم روز بعدش هم برای جشن مبعث رفتیم خونه دختر عمه اسماعیل واقعا عالی بود مامانم هم تو اون جشن یه کم حال وهواش عوض شد خدا رو شکر .
اسماعیل هم از کرمانشاه اومده بود وباهم رفتیم شمال ودو روز اونجا موندیم با خواهر شوهرم وبرادر شوهرم اینا رفتیم آستارا خیلی گرم بود اما خیلی خوش گذشت شوهر خواهر شوهر بزرگم خیلی باحاله وسفر با هاش خوش میگذره.. روز بعدش هم رفتیم دیلمان با دخترخاله های بابام واقعا هواش بینظیر بود کلی از هوای خوب اونجا لذت بردیم.. جای همتون خالی ..
وحالا یه هفته است که کرمانشاهیم وتا ۱۰روز دیگه کوله بار عشقمونو جمع میکنیم ومیریم شهرمون .. خیلی ازاین قضیه خوشحالم که میریم پیش خانواده ام اما از طرفی دلم برای دوستایی که اینجا دارم خیلی تنگ میشه اخه بهشون عادت کرده بودم.. اما قول دادایم که با هم رفت وامد داشته باشیم..![]()
ودر پایان :
سعی کنید تو این روزگار زود گذر با هم مهربون باشین ..
برای سلامتی مامانم دعا کنید .. وبرای سلامتی همه بیماران ..
همه رو دوست دارم ..
تا ؟؟؟؟؟؟؟ خداحافظ همتون ![]()
خداحافظ کرمانشاه.. خداحافظ پارک کوهستان... طاقبستان ..بیستون ..پاوه ..ریجاب.. سراب نیلوفر ![]()
خداحافظ شهلا ..شیوا.. طاهره..طیبه ..خانواده محترم سمیعی.. مژگان خانم.. سیما خانم وهمکاران خوبم تو اداره که تو این دوسال مهمونشون بودم ...خداحافظ همکلاسی های خوبم تو دانشگاه.. خداحافظ اموزشگاه زبان خانم بهادری وریاحی عزیز دوستون دارم..
خداحافظ مجتمع صدف... خداحافظ مجتمع میلاد.. خداحافظ شهرک معلم...خداحافظ بلوار زن.. وخداحافظ مجتمع امام حسین..
ما رفتیم ..![]()
![]()
خداحافظ کرمانشاهی های مهربون ونامهربون ..
خداحافظ ![]()
![]()
![]()
![]()
دوشنبه 21 مرداد1387-12:10 بعد از ظهر | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

