تبليغاتX
نگاه ساکت باران ..
 
نگاه ساکت باران ..

اي صبح اي بشارت فرياد !! امشب خروس را در آستان آمدنت سر بريده اند ...
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

گلی منو به یه بازی دعوت کرده که بدم نیومد توش شرکت کنم ویه کم واسه خودم آینده اندیشی کنم..

بیست سال دیگه اوضاع زندگی چطوره؟

 

بیست سال آینده احتمالا ما برای زندگی رفتیم شمال ودیگه کرمانشاه نیستیم..  من 44سالمه واسماعیل هم 50سالشه شاید برای ادامه تحصیل اسماعیل واسه دکترا ما یه مدتی بریم خارج از کشور وبرگردیم ..

تو رشت یه خونه میخریم ویه بچه داریم که دختره واحتمالا شبیه باباشه چون تو خانواده اسماعیل اینا بچه ها همه شبیه باباهاشونون .. خونه ای که تو رشت داریم خیلی بزرگه وما اون خونه قبلی مون رو فروختیم ویه خونه ویلایی بزرگ خردیم ..که یه اتاقش کتابخونه ی بزرگیه وحیاطی داره که توش یه حوض بزرگه  ویه تخت هم کنارشه که همش روش کتابهای بچمون ریخته و اسماعیل که مشغول کلنجار رفتن با اونه وبراش با حوصله وصبر همیشگی درسا رو توضیح میده شاید اون موقع دخترمون 14-15سالش باشه .. اسماعیل اون موقع دیگه بازنشت شده وموهای سرش  همه ریخته (آخه الان موی چندانی نداره) وبه عنوان یه معلم واستاد نمونه کارای پژوهشی انجام میده..تازه عینکی هم شده.. منم به کارام ادامه میدم وتومسکن وشهرسازی مشغول به کارم وبه عنوان مهندس عمران فعالیت میکنم البته دکتراموهم گرفتم وبکوب برای زندگیمون وبرای همه اون چیزایی که دوسشون دارم تلاش میکنم .. وا ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی چه قشنگ 

الان بالای سرم ابر تشکیل شده از اون ابرا که توش یه عالمه ارزو نمایان میشه..

من علاوه بر کارای اداری که دارم تو باغچه خونه یه عالمه گل وسبزی هم میکارم و با اسماعیل از اونا نگهداری میکنیم.. من واسماعیل روز به روز بیشتر عاشق هم میشیم واز زندگی لذت میبریم در کنار دخترمون احساس خوشبختی میکنیم..

خدایا برای خوشبختی همه مردم دعا میکنم وامیدورام تو زندگی هیچ کس هر گز هیچ غمی نباشه ..

از دوستان عزیزم دعوت میکنم تو این بازی زیبا شرکت کنند.. خیلی خوبه که ادم گاهی اوقات اینده رو هم ببینه وبرای بهتر شدن زندگی تلاش کنه.

 



جمعه 27 اردیبهشت1387-1:15 قبل از ظهر |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته