تبليغاتX
نگاه ساکت باران ..
 
نگاه ساکت باران ..

اي صبح اي بشارت فرياد !! امشب خروس را در آستان آمدنت سر بريده اند ...
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

مهمان ها ساعت ۵/۱۲رفتن ..خیلی امشب خوش گذشت .. کلی با شهلا اینا خندیدم ..

آقا اردشیر وطاهره رو بردیم رسوندیم حدود نیم ساعتی میشه که اومدیم خونه.. همه ظرف ها رو مژگان جون وطیبه شسته بودند من فقط باید ظرف های میوه رو میشستم به کمک اسماعیل خونه رو هم جمع وجور کردیم فقط مونده که فردا ظرف ها رو تو کابینت بچینم..

فردا از ساعت ۵/۹تا ۴بعدازظهر کلاس دارم دانشگاهم وبعد از اون هم کلاس زبان .. اداره هم نمیرم روزامو تغییر دادم چون با کلاسام تداخل داشتن.

راستی شیوا جون حق با شماست گاهی اوقات لهجه کرمانشاهی میگیرم مخصوصا موقعی که تو اداره با همکارا صحبت میکنم خیلی جو گیر میشم .. خوب بد که نیست ..من به چند زبان میتونم صحبت کنم.. گیلکی -فارسی- انگلیسی- ویه کم هم کرمانشاهی  راستی خوش به حالت که میتونی تنها بمونی من دق میکنم افسرده میشم.. واقعا شغل همسرتون خیلی سخته.. خیلی خوبه با شرایط کنار میایی.. راستی شما هم درس میخونی درسته ؟

مهسا اینا هفته اینده میان کرمانشاه به امید خدا .. واسه چهلم مامان بزرگ پوریا .. اونم با درساش مشغوله البته یه کم دپرس تشریف داره خانم، به خاطر اتفاقی که تو عید افتاد.. هنوز به حالت اولش برنگشته.. خلاصه حسابی خورد تو ذوق همه ..پناه برخدا..ان شا الله که خیره.. از خدا برای خوشبختی هردوشون هر شب دعا میکنم بخدا..  پوریا پسر خیلی خیلی مهربونیه ومهسا با اتفاقی که افتاد یه کم نسبت به مسایل بی تفاوت شده کاش زودت همه چیز مثل اولش بشه..  خدایا خودت به داد این دو تا جوون برس..



شنبه 31 فروردین1387-1:55 قبل از ظهر |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته