تبليغاتX
نگاه ساکت باران ..
 
نگاه ساکت باران ..

اي صبح اي بشارت فرياد !! امشب خروس را در آستان آمدنت سر بريده اند ...
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

مامانم ومهسا امروز ساعت ۴عصر از سوریه برمیگردن.. دلم براشون خیلی تنگ شده..

اسماعیل دانشگاست وهنوز نیومده خونه امروز میخواد بره باشگاه ومنم باز تنها میشم تا ساعت ۸میاد خونه ..دلم میترکه موقع هایی که میره باشگاه چون خیلی دیر میگذره تا بیاد..

اوضاع اداره یک قاطی شده ..نمی دونم چرا همه با هم در افتادن یه کم اوضاع واحوال اونجا سخت شده.. این وضعیت رو دوست ندارم گرچه به من که ربطی نداره اقایون خودشون با هم کنار میاین ..اما از روابط اینجوری احساس خوبی ندارم..

دیروز با خانم محمدی ودوتا بچه هاش رفتیم یه کم خرید کنیم .خانم محمدی میخواست واسه عید برا بچه ها لباس بخره ..دیگه حسابی کلافه شدیم وبرگشتیم.. وقتی میبینم چقدر بچه داری سخته اصلا دلم بچه نمیخواد ..وای وای که دیروز چقدر ستایش دختر خانم محمدی که ۵سالشه غرغر کرد.. اعصابمون حسابی ریخت بهم.. از بچه های تو این سن خیلی زود خسته میشم اخه ادمو کلافه میکنن ..تو بازار هر چی ببینن میخوان...گریه میکنن ...وخیلی چیزای دیگه ..اومدم خونه دیگه مرده بودم از خستگی .. خلاصه دیروز روز سختی بود ... عصر هم با شهلا اینا رفتیم نمایشگاه ..

فردا هم میخواییم بریم واسه اسماعیل شلوار بخریم..  خودش میگه نمیخوام اما من اصرار کردم که بخره.اخه زیاد اهل لباس خریدن واینجور برنامه ها نیست برعکس من .. هفته گذشته هم خودم تنها رفتیم یه کم براش خرید کردم ..من همیشه خودم بدون اینکه بهش بگم یا باهم بریم بازار براش خرید میکنم همیشه از سلیقه ام راضی بوده .اما این دفعه گفتم یه بار هم خودت بیا بریم ..با بازار رفتن مخالفه ..نمی دونم چرا؟میگه شما زنها چرا از خرید کردن خسته نمیشین؟؟ 

 



دوشنبه 13 اسفند1386-2:38 بعد از ظهر |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته