تبليغاتX
نگاه ساکت باران ..
 
نگاه ساکت باران ..

اي صبح اي بشارت فرياد !! امشب خروس را در آستان آمدنت سر بريده اند ...
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
یه روز کسل کننده

امروز خیلی برام دلگیر بود ...معمولا جمعه ها عصر این حس رو دارم .. اما امروز بیشتر بود.. بعداز ظهر از دلتنگی گریه کردم ..اسماعیل گفت بریم بیرون ویه دوری بزنیم تا حال وهولت عوض بشه ..زنگ زدم به شهلا اونم گفت اتفاقا من هم همیجوریم .. یه کم باهاش صحبت کردم وبعد با اسماعیل رفتیم برون.. هوا خیلی سر د بود .. 

 دیشب در حال درس خوندن بودم که شهلا زنگ زد گفت بیایین خونه مادر شوهرم همه اینجاییم شما هم بیایید.. با کلی من ومن بلاخره رفتیم.. گفته بودم که با خانواده سمیعی چطور آشنا شدیم... راستش ۶تا برادرن ویه خواهر که ما با پنج تا از برادرا آشنا شدیم وباهاشون برو بیا داریم .. هر وقت همه دور هم جمع میشن از من واسماعیل هم دعوت میکنند .. البته بین همه ما با شهلا بیشتر مچیم .. ورفت وامد مون با هم بشتر.. دیشت اونجا مثل همیشه شلوغ بود ..مردها سرگرم حرفاهای خودشون ..زنها هم مثل همیشه که تو حرف زدن کم نمیارن.. بچه ها هم که قربونوشن برم مخمون رو پیاده کردند.. هر چه شهلا بهشون تذکر میداد بیشتر شیطونی میکردند.. من از وقتی که اومدم کرمانشاه خیلی بی خوصله شدم ..چون اکثرا تو خونه تنهام وبه شلوغی آلرژی دارم..شهلا همش میگه ان شا الله یه بچه نصیبت بشه که دیوار راست وبره بالا ..وای وای خدا نکنه.. ... آقا سعید داداش آقا مسعود یه دوستی داره که اسمش علی آقا است ودکتره اونم مثل ما دیگه خانزاد خونه سمیعی شده وهر هفته پای ثابت خونه اوناست .. البته سنش خیلی زیاده اما هنوز مجرده .. دیشب کلی اذیتش کردن که بره زن بگیره..اما زیر بار نرفت.. بهش میگفتن که اگه خانومت بود الان تو شستن ظرفها به ما کمک میکرد گفت هر کاری دارید من براتون انجام میدم اما این یکی رو دیگه نه.. .. بعد از کلی کپ زنی ساعت ۱۲ راهی خونه شدیک ووکه ماشین نازنینمون برامون ناز کرد و راه نمی رفت لنتش یخ زده بود.. با کلی دردوسر راش انداختیم واومدیم خونه..

وقتی رسیدیم یه کم سبزی گرفته بودم که به اسماعیل گفتم زحمت بکشه وبرام خورد کنه..اسماعیل تو کارای خونه خیلی بهم کمک میکنند ومن هم ازش راضی ام .. علاوه بر اینکه سرش خیلی شلوغه اما تو کارای خونه هیچوقت منو تنها نمیزاره..

راستی همه سلول هاش مردن ..محیط کشتش آلوده شده .. میخواد بعد تعطیلات بره یه محیط کشت جدید درست کنه بدون آلودگی.. امان از این سلول ها که همه فکر وذکر اسماعیل معطوف اونا شده ..دیگه خسته اش کردند بعضی موقع خیلی کلافه میشه.. قربونش برم ...

 

 



جمعه 28 دی1386-7:45 بعد از ظهر |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته