
باز بارن با ترانه با گهرهاي فراوان ميخورد بر بام خانه ...
من به پشت شيشه تنها ايستاده در گذر ها رودها راه اوفتاد ...
شاد وخرم يك دو سه گنجشك پر گو ... باز هر دم مي پرند اين سو وآن سو...
مي خورد بر شيشه ودر مشت سيلي آسمان امروز ديگر نيست نيلي ...
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
بن بست
ایران علمی
عسل وشکر...
مامان نسیم وهلیا
علی وفاطمه
دانشگاه با طعم باران
دنیای عاشقانه ها
همسرانه
ساقی ومجید
زندگی من
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
امروز خیلی برام دلگیر بود ...معمولا جمعه ها عصر این حس رو دارم .. اما امروز بیشتر بود.. بعداز ظهر از دلتنگی گریه کردم ..اسماعیل گفت بریم بیرون ویه دوری بزنیم تا حال وهولت عوض بشه ..زنگ زدم به شهلا اونم گفت اتفاقا من هم همیجوریم .. یه کم باهاش صحبت کردم وبعد با اسماعیل رفتیم برون.. هوا خیلی سر د بود ..
دیشب در حال درس خوندن بودم که شهلا زنگ زد گفت بیایین خونه مادر شوهرم همه اینجاییم شما هم بیایید.. با کلی من ومن بلاخره رفتیم.. گفته بودم که با خانواده سمیعی چطور آشنا شدیم... راستش ۶تا برادرن ویه خواهر که ما با پنج تا از برادرا آشنا شدیم وباهاشون برو بیا داریم .. هر وقت همه دور هم جمع میشن از من واسماعیل هم دعوت میکنند .. البته بین همه ما با شهلا بیشتر مچیم .. ورفت وامد مون با هم بشتر.. دیشت اونجا مثل همیشه شلوغ بود ..مردها سرگرم حرفاهای خودشون ..زنها هم مثل همیشه که تو حرف زدن کم نمیارن.. بچه ها هم که قربونوشن برم مخمون رو پیاده کردند.. هر چه شهلا بهشون تذکر میداد بیشتر شیطونی میکردند.. من از وقتی که اومدم کرمانشاه خیلی بی خوصله شدم ..چون اکثرا تو خونه تنهام وبه شلوغی آلرژی دارم..شهلا همش میگه ان شا الله یه بچه نصیبت بشه که دیوار راست وبره بالا ..وای وای خدا نکنه.. ... آقا سعید داداش آقا مسعود یه دوستی داره که اسمش علی آقا است ودکتره اونم مثل ما دیگه خانزاد خونه سمیعی شده وهر هفته پای ثابت خونه اوناست .. البته سنش خیلی زیاده اما هنوز مجرده .. دیشب کلی اذیتش کردن که بره زن بگیره..اما زیر بار نرفت.. بهش میگفتن که اگه خانومت بود الان تو شستن ظرفها به ما کمک میکرد گفت هر کاری دارید من براتون انجام میدم اما این یکی رو دیگه نه.. .. بعد از کلی کپ زنی ساعت ۱۲ راهی خونه شدیک ووکه ماشین نازنینمون برامون ناز کرد و راه نمی رفت لنتش یخ زده بود.. با کلی دردوسر راش انداختیم واومدیم خونه..
وقتی رسیدیم یه کم سبزی گرفته بودم که به اسماعیل گفتم زحمت بکشه وبرام خورد کنه..اسماعیل تو کارای خونه خیلی بهم کمک میکنند ومن هم ازش راضی ام .. علاوه بر اینکه سرش خیلی شلوغه اما تو کارای خونه هیچوقت منو تنها نمیزاره..
راستی همه سلول هاش مردن ..محیط کشتش آلوده شده .. میخواد بعد تعطیلات بره یه محیط کشت جدید درست کنه بدون آلودگی.. امان از این سلول ها که همه فکر وذکر اسماعیل معطوف اونا شده ..دیگه خسته اش کردند بعضی موقع خیلی کلافه میشه.. قربونش برم ...
جمعه 28 دی1386-7:45 بعد از ظهر | | لیلا | گروه |لینک به نوشته


