تبليغاتX
نگاه ساکت باران ..
 
نگاه ساکت باران ..

اي صبح اي بشارت فرياد !! امشب خروس را در آستان آمدنت سر بريده اند ...
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

حدود نیم ساعتی میشه که از سرکار اومدم خونه..کلافه کلافه ام دارم ناهار اماده میکنم که نوش جان کنم..  اسماعیل امروز زودتر میاد خونه تا با هم بریم بیرون.. آقا معرفت بازی در اورده میخواد یه سری از کارای پایانی ،پایان نامه یکی از دوستاشو که رفته شهرشون انجام بده..دیدین شوهر من چه دوست با معرفتیه... خودش کم گرفتاری داره حالا افتاده دنبال کار دوستش.. عزیزمه دیگه چیکار میشه کرد.

یه سر میریم صحافی... وبعد هم از اونجا میریم خیاطی.. مامان از مکه برای اسماعیل یه پارچه شلواری خوشکل آورده که میریم بدیم بدوزنش..

زنگ زدم به شهلاجون(خانم دوست اسماعیل ... میشه زن داداش داریوش ،یادتونه واسه پایان نامه اش رفته بودیم.. اونجا با خانواده سمیعی بیشتر آشنا شدیم وبرو بیا هم شروع شد.. )(شهلا خانم آقا مسعود داداش بزرگه داریوش که خانم دوست داشتنیه.. )

دو سه روز پیش باهاش رفتم موهامو کوتاه کردم... قراره فردا هم برم که برام رنگش کنه..چه بع سرم میاد خدا میدونه...

الان هم دارم غش میرم از گرسنگی.. تا نمردم برم ناهار بخورم..

 



شنبه 26 آبان1386-3:21 بعد از ظهر |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته