تبليغاتX
نگاه ساکت باران ..
 
نگاه ساکت باران ..

اي صبح اي بشارت فرياد !! امشب خروس را در آستان آمدنت سر بريده اند ...
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

دیشب سر یه موضو ع کوچیک به اسماعیل  گیر دادم وهمین باعث شد که با هم جرو بحث کنیم.. همش تقصیر من بود ..  خیلی از دست خودم ناراحت شدم ... اخه خیلی بیخود بود... نمی دونم چرا بهانه گیری کردم..  اون هم ناراحت شد وکلی حرف زد ..حرفهایی که مدتها تو دلش بود و نمی دونم چرا نمی زد... خلاصه اون میگفت ومنم مثل ابر بهار اشک میریختم.. ایقدر گریه کرده بودم که دیگه نفسم بالا نمی اومد...   عذاب وجدان داشتم به خاطر اشتباه خودم ...  میدونم که اون در گیر پایان نامه است ودرساش خیلی سنگینه وسرش شلوغه .. من نباید با اعصابش بازی میکردم.. اما دست خودم نبود...  با اینکه عصبانی بود اما باز هم آروم حرف میزد.. عادت همیشگی اون همینه در نهایت عصبانیت اما در کمال خونسردی حرفاشو میزنه... از خواست که آروم باشم وگریه نکنم ومنطقی به حرفاش گوش بدم ... اما نمی تونستم خودمو کنترل کنم. خلاصه بعد کلی حرف زدن با هام آروم شدم .. با خودم تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر به خودم مسلط باشم و کمتر گیر های الکی بهش بدم..

               روز های بهانه واندوه از غم نگفته ها انبوه...  من از این خسته ام ... که؟؟؟؟؟



دوشنبه 19 شهریور1386-2:51 بعد از ظهر |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته