
باز بارن با ترانه با گهرهاي فراوان ميخورد بر بام خانه ...
من به پشت شيشه تنها ايستاده در گذر ها رودها راه اوفتاد ...
شاد وخرم يك دو سه گنجشك پر گو ... باز هر دم مي پرند اين سو وآن سو...
مي خورد بر شيشه ودر مشت سيلي آسمان امروز ديگر نيست نيلي ...
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
بن بست
ایران علمی
عسل وشکر...
مامان نسیم وهلیا
علی وفاطمه
دانشگاه با طعم باران
دنیای عاشقانه ها
همسرانه
ساقی ومجید
زندگی من
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
دیشب سر یه موضو ع کوچیک به اسماعیل گیر دادم وهمین باعث شد که با هم جرو بحث کنیم.. همش تقصیر من بود .. خیلی از دست خودم ناراحت شدم ... اخه خیلی بیخود بود... نمی دونم چرا بهانه گیری کردم.. اون هم ناراحت شد وکلی حرف زد ..حرفهایی که مدتها تو دلش بود و نمی دونم چرا نمی زد... خلاصه اون میگفت ومنم مثل ابر بهار اشک میریختم.. ایقدر گریه کرده بودم که دیگه نفسم بالا نمی اومد... عذاب وجدان داشتم به خاطر اشتباه خودم ... میدونم که اون در گیر پایان نامه است ودرساش خیلی سنگینه وسرش شلوغه .. من نباید با اعصابش بازی میکردم.. اما دست خودم نبود... با اینکه عصبانی بود اما باز هم آروم حرف میزد.. عادت همیشگی اون همینه در نهایت عصبانیت اما در کمال خونسردی حرفاشو میزنه... از خواست که آروم باشم وگریه نکنم ومنطقی به حرفاش گوش بدم ... اما نمی تونستم خودمو کنترل کنم. خلاصه بعد کلی حرف زدن با هام آروم شدم .. با خودم تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر به خودم مسلط باشم و کمتر گیر های الکی بهش بدم.. ![]()
روز های بهانه واندوه از غم نگفته ها انبوه... من از این خسته ام ... که؟؟؟؟؟![]()
دوشنبه 19 شهریور1386-2:51 بعد از ظهر | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

