
باز بارن با ترانه با گهرهاي فراوان ميخورد بر بام خانه ...
من به پشت شيشه تنها ايستاده در گذر ها رودها راه اوفتاد ...
شاد وخرم يك دو سه گنجشك پر گو ... باز هر دم مي پرند اين سو وآن سو...
مي خورد بر شيشه ودر مشت سيلي آسمان امروز ديگر نيست نيلي ...
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
بن بست
ایران علمی
عسل وشکر...
مامان نسیم وهلیا
علی وفاطمه
دانشگاه با طعم باران
دنیای عاشقانه ها
همسرانه
ساقی ومجید
زندگی من
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
من ديگه حال نوشتن ندارم تا....................................... خداحافظ اما ميام بهتون سر ميزنم ![]()
شنبه 22 فروردین1388-0:13 قبل از ظهر | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

من از بلندای این سرزمین روشن....
این خانه های نو ساخت
این آسمان زیبا
این زندگی شیرین
این لحظه های دوست داشتنی
به تو می گویم:
زندگی یک دروغ شیرین است
که باید آن را سر بکشی
باید قورتش دهی.
در خودت حلش کنی
تا بهار برایت سرشار از شکوفه شود
تابستان سرشار از هلو های رسیده ی شیرین
پاییز سرشار از رنگ های دیدنی و
زمستان سرشار از شکیبایی و سپیدی و خاطره های کودکی شب جمعه های خانه ی مادربزرگ با آبگوشت و طاس کباب و کوفته قلقلی.
آری باید آن را قورت دهی تا یادت برود یک روز گریه می کنی....
یک روز دلتنگی....
یک روز در حسرت روزهای از دست رفته
و یک روز در حسرت نداشته ها...
باید امید وار باشی چیزی را که امروز به تو نداده فردا از او خواهی گرفت..
این مطلب قشنگ رو از دوستی به نام رویا اینجا گذاشتم ..
امتحاناتم تمام شد وایییییییییییییییییییییییییییی راحت شدم مردم از استرس روزهای سختی رو با اسماعیل پشت سر میزاریم برامون دعا کنین..
من بعد یه غیبت طولانی اومدم راستش دلم برای همه تنگیده بود.. خواستم بیام که فکر نکین خدا نکرده مشکلی پیشاومده من زنده ام ودر کنار همسر مهربانم به روزمرگی های همیشگی مشغولیم ... دیگه کم میام اخه حوصله نوشتن ندارم خسته شدم ... تا کی بیام حسابی بنویسم خدامیدونه ![]()
پنجشنبه 17 بهمن1387-0:55 قبل از ظهر | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

سلام بعد یه غیبت تقریبا طولانی ..راستش از موقعی که اومدیم شمال خیلی سرمون شلوغ شده هیچکس باور نمیکنه حدود دو ماهه که ما اینجاییم اما شاید فقط دو شب یا سه شب من واسماعیل تنا بودیم همیشه یکی پیشمون بود همش مهمان داشتیم یا اینکه مامانم اینا می یان و چند وقت پیش ما میمونن
خلاصه ما رو ول نمیکنن دیگه..تلافی دو سالی که نبودیم رو دارن سر ما در میارن .. البته این وضع یه کم خسته کننده است چون به هر حال هی چیزی یه اندازه ای داره دیگه اما ما که نمی تونیم بهشون بگیم بابا بزارین یه بار هم ما تنها باشیم مردیم از شلوغی..وای ی ی ی ی ی ی
به اسماعیل میگم بیا دو تایی یه روز یواشکی بریم یه جایی مسافرت بلکه یه کم اعصابمون آروم بگیره.. اما میگه فعلا وقت ندارم..البته این روزها درحال نوشتن تایپ کردن پایان نامه آقا اسماعیل هم هستیم دیگه نور الا نور.....![]()
الان دانشگاهم اومدم کافی نت دانشگاه.. تو خونه وقت نوشتن ندارم گفتم بیام اینجا هم یه سری به دوستان بزنم هم او اوضا واحوال اونا رو باخبر کنم که چرا بنده غیبت های طولانی دارم.. ![]()
دوشنبه هم رفتم رشت نوبت دکتر گرفتم با کلی خواهش وتمنا شنبه بهم وقت داد.. قبلا تهران میرفتم اما دکترم گفت چون راهت دوره معرفیت میکنم به این دکتر.. اخه هر سه ماه یه بار باید برم واین مسئله به خاطر کار همسر گرامی یه کم مشکله..
راستی همه دوستانی که برا کمنت گذاشتن از شون ممنونم هر کاری کردم نشد براشون کامنت بزارم نمی دونم چرا؟
نمی دونم آپ بعدی کیه فعلا خداحافظ...
سه شنبه 7 آبان1387-8:59 قبل از ظهر | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

داشتم لاک میزدم که بریم خونه یکی از دوستان صمیمی امشب اونجا دعوتیم شیوا بهم پیام داد که وبت بهم ریخته اومدم سراغش که ببینم چه مرگشه اخه یه مدته یه کم اذیت میکنه .. قصد نوشتن نداشتم توفیق اجباری شد گفتم حالا که اومدم یه سری هم ه دوستان بزنم ..خیلی وقت کم دارم چون هنوز لباسامو هم اماده نکردم وهمچنیم لباس های اسماعیل رو تازه مکاپ هم نکردم.. ![]()
دیروز از اصفهان برامون مهمان اومده بود تازه امروز خونه رو یه کم به کمک اسماعیل جمع وجور کردیم وظرف وظروف رو تو کابینت چیدیم این چند وقته اکثرا یا مهمان داشتیم یا مهمانی بودیم
تازه فردا شب هم یه جای دیگه دعوتیم ما چون دوسال نبودیم وبلا فاصله بعد عروسیمون رفتیم کرمانشاه همه الان ذوق زده شدن که ما برگشتیم تند تند ما رو دعوت میکنن .
اسماعیل هم مشغول نوشتن پایان نامه است البته نمی دونم چرا یه مدته یه کم استرس پیدا کرده دوسال سعی تلاش کرد تا به اینجا رسید اما الان میگه نمی دونم چرا یه جوری شدم همش تو فکر وخیالات سیر میکنه خیلی براش نگرانم دیونه نشه بچه ام خدایا زودتر تمام شه وخیال منم راحت شه یه عالمه نوشته اما بازم میگه نه حالا حالا ها تمام نمیشه وای دیر شده وقتم داره از دست میره دارم از استرس میمیرم خدای چیکار کنم دیشب فقط دو ساعت تو اتاق راه رفته واینا رو با خودش گفته قربونش برم نمی دونم چرا اینطوری شده خیلی اعتماد به نفس داشت تو کاراش اما الان.. میگه می دونم خانم دکتر گیر میده من بهترین نوشته رو هم براش ببرم بازم گیر میده میگم بابا تو حالا بنویس شاید گیر نده از الان داری به گیر دادان های اون فکر میکنی.. خیلی دوس دارم کمکش کنم اما نمیشه..
اینم اقا معلم ما که اینطوریه ..مادر شوهرم میگه موقع مدرسه هم همیشه دلهره داشت هیچوقت نمیذاشت ازش امتحان شفاهی بگیرن همیشه امتحان کتبی میداد .. مادر شوهرم همیشه باید باهاش میرفت مدرسه حالا خودش معلم بچه هاست و اینجور ی بیقراری میکنه ..
خداجون کمکش کن//![]()
شنبه 13 مهر1387-5:20 بعد از ظهر | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

دیشب بعد افطار رفتیم خونه مامانم اینا راستش مامانم از جریان عروسی داداشم به این ور یه کم زود رنج ودل نازک شده وهر وقت میگه بیان پیش ما اگه من واسماعیل نریم زود نارحت میشه نمی دونم احساس تنهایی میکنه یه مدت خیلی ناراحتی میکنه چون گفتم بودم که زن داداشم یه کم اذیتش میکنه ..
خلاصه بهمون زنگ زد وگفت که بیان ما هم رفتیم .. البته قبلش با یکی از دوستای اسماعیل رفتیم دریا یه دوری زدیم بعد رفتیم .. حدود ساعت ۱۱رفتیم آستانه اشرفیه وزیارت کردیم معمولا هر سال شب عید فطر میریم اونجا خیلی شلوغ بود زیارت کردیم ونماز خوندیم وبعد اومدیم خونه .. شب خونه مامان اینا خوابیدم .صبح همه با هم حاضر شدیم ورفتیم یه سری به اهل قبور زدیم وبعد هم ناهار رفتیم خونه مادر شوهرم مادر شوهرم امروز بیش از همیشه مهربون شده بود ..
بارون شدیدی می اومد وحشتناک بود وزیبا .. بعد ازظهر خونه دو تا از عمه های اسماعیل که خیلی پیرن برای تبریک عید رفتیم ..البته به اصرار مادر شوهر گرامی ..... واومدیم خونه تا حاضر بشیم برای شام بریم خونه خاله بابا ..اونجا خیلی شلوغ بودتا حدی که من واسماعیل زود تر از همه مهمان ها اومدیم خونه وزود بلند شدیم چون هر دو داشتیم از سر درد می مردیم ....
این سریال روز حسرت هم دیگه شورش رو در آورده حالم از این سریال های کش دار بهم میخوره خیلی مسخره است..
پنجشنبه 11 مهر1387-1:2 قبل از ظهر | | لیلا | گروه |لینک به نوشته


